با درود !

"زن جوان غزلي با رديف آمد بود"
يادش آباد حسين منزوي !




دم غروب زمان باز هم مردد شد
دچار دلهره ي بايد و نبايد شد

قلم گرفت و علي رغم ميل پنهاني
سبكسرانه به ترسيم شب مقيد شد

سياه را به تمامي ادا نمود آنگاه
نگاه مرده ي او روي خانه ها رد شد

نشاط ساعت ديواري ازنفس افتاد
مدار ثانيه هايي مهيب و ممتد شد

و مَرد ، پنجره ، خميازه اي مكرر ، بعد
درنگ ذهن ، سوالي شد و موكد شد:

چرا نمي شود اين جا چنان كه بايد بود؟
مگر نمي شود آيا چنان كه بايد شد؟!


ارديبهشت 80