) از همين حالا پیش بینی می کنم هر دنائت غير منتظره اي را كه نسبت به امثال من دريغ نشده و نخواهد شد . )‍‍ 

يكي از اختيارات كهنه  و دستمالي شده  شاعري اين است كه حق داري دلت

 

بگيرد از هرچه زمين و زمان ... و بيشتر از همه اطرافيان و اختيار موكد آن است كه

 

دلت بگيرد از شاعران دوست تر .- من در اين قسمت از يك موسيقي آرام بخش

 

استفاده مي كنم و انتخاب موسيقي دروني كلام را به دلخواه شما مي گذارم – و

 

از اختيارات  پر كاربرد  ديگر آن است كه حق داشته باشي به همه اعتماد كني .

 

حق داشته باشي محبت كني و در اين مورد ، خيلي رمانتيك مدت ها چهره ي

 

درونشان را زيبا تصور كني . كه بخواهي دوستشان داشته باشي كه دست كم

 

آبي به دستشان بدهي.... كه بگذاري پا روي سرت بگذارند و بالا بروند و كراهت

 

داشته باشي از تصور چهره ي واقعيشان . كه ببيني چه طور پشت سر يكديگر

 

ناسزا ( از نوع ....)  مي گويند و چند لحظه بعد در آغوش هم انگار نه انگار !

 

پس حق داشته باشي كه حق نداشته باشي . ديده هايت را باور نكني و

 

كلامشان را سند بگيري .   

كه بداني خودت ديده اي بد مستيشان را و شعارهايی اينچنين :...........................................................

 

و باور داشته باشي كه گربه  هر چند چنگال بزند حقير تر از آنست كه بتواند صدمه اي اساسي به كسي بزند .

و تحميق كه : اين بوي تند عرق سگي نيست كه از دهانشنان بيرون مي زند .

كه ببيني چه طور به ترفند آفتاب پرست  متوسل مي شوند با وجودي كه نور

 

رسواگر را تاب ندارند .با اندوه ؛ شاهد باشي همان كسي كه خيلي آتشين از

 

جناح غالب وقت ، دم مي زد با تغيير وضعيت ، هواي از جمله  شاعراني مي كند

 

كه فحششان مي داد و توجيه كند كه" حالا دور دور اوست و از اين به بعد زير

 

علمش سينه بايد زد  " و يكي مثل.......... را طوري فريب بدهند كه باور

 

كندنيروهاي مخلصي را پشتيباني مي كند .

كه ببيني چه طور يكي با همين شيوه شمشيري در دست مي گيرد و به نام

 

نگهبان اصول ، منتظر زماني مقتضي مي ماند تا ابراهيم كلانتر ديگري شود در

 

خيانت به وطن و دين و خوش خدمتي به خیانت .

حق داري كه ببيني همان كساني كه تا ديروز دم از علي و عباس مي زدند چگونه

 

با افتخار مزين به كراوات مي شوند كه شايد شخصيتي بياورد در كنار مصاحبه

 

هايي كه به گزارش خود از خود ، به چاپ مي رسانند .

يكي ديگر از اختيارات شاعري اين است كه سر سكه اي از نوع ربع و يا نيم يا تمام

 

فراموش كني شاعرانگي هاي را و فراموش كني اصولي را كه از آن دم مي زني و

 

بيچاره مخاطبي كه دل به زنگ قافيه هاي باخته  و نباخته ات و نثر مثلا شعرت

 

داده ...

خوب كه دقت كني اختيار داشته باشي عيار دوستانت را تا زماني ناب تعيين كني

 

كه به ساحت مقدس شعرت جسارتي نكرده باشند .

اختيار داشته باشيم كه ناني قرض هم بدهيم كه بدجوري فطير است .

و البته عده اي را هم ببيني كه : خيلي خاكشير مزاج هم علي را دارند ، هم

 

معاويه را نمي رنجانند .

وآن يكي  كه براي مشهور شدن دست به هر كاري مي زند ، حتي به قيمت بيان

 

لحظه هاي اروتيكي كه عرق مي نشيني  از حلولشان در شعر ، هر سال چنان

 

معصومانه عاشورايي مي شود كه به خلوصش غبطه مي خوري .كه يادت برود او كه

 

ديپلمش جاي سوال داردكه چگونه با حساب رياضي صفرها و تومان ها به جان

 

ادبيات افتاده است  و فكر مي كند در فارس همه ي سر ها زير برف است . 

و بداني كه چگونه سعي دارند به روش هاي مختلف درخت هاي بلند تر از خودشان

 

را تبر بزنند و مكروا و مكرالله و الله خير الماكرين .

اختياري هست كه نظاره كني چگونه  يكي از شاعران واقعي لژيونر گروهي مي

 

شود كه فقط او را به چشم هنرمند مرغوبي مي بينند كه حالا حالاها تاريخ مصرف

 

دارد براي آماج تير .

اختيار ديگري هم هست كه خيلي شبيه سكته وزني است و آن سكته دادن آن

 

هايي است كه با تو موافق نيستند .

و بگذريم از حباب هايي كه تازگي ها با هر باراني خيلي متواضع ! بربالاترين سطح

 

دريا خودنمايي مي كنند و تو مي داني كه حباب را دوامي نيست ، پس بگذار تا

 

گنبدي هفت رنگ بر سر جلوه گر كنند از خيال .

و تو كه مي داني دير يا زود پرده ها كنار مي روند و منظره هايي نمايان مي شود

 

كه براي خيلي ها خوشايند نيست ، حق داشته باشي كه فكر كني نان اين ها

 

دارد از همين مخفي  نگاه داشتن حقايق تامين مي شود .

 

كه نان اين ها برخلاف باور عامه دارد از شعر تامين مي شود و ...

و هنوز هم دلت براي ديدار او كه هنرمندي حقيقي است  ، تنگ است .

در آخر ، كشف اين روزهاي من :

از اختيارات فراموش شده ام اين است كه حق داشته باشم از اين به بعد ميان دو

 

هجاي محبت يك هجاي نفرت و آخرين هجاي بلند ترحم را با يك هجاي كشيده ي

 

تهوع تعويض كنم .  

حق داشته باشم در صف هيچ سبك و مكتبي ار آن دست نباشم و دل به هيچ

 

كسي ندهم كه : 

لَكم دينكمْ و ليَ دين !

و اختيار داشته باشي شرم كني و  خيلي چيزها را سر پوشيده بگذاري .  

و در خيابان با ديدن تابلوي حجامت فكر كنم كه : زالو ها هيچ گاه  درمان گر تن

 

چاك چاك هنر نيستند .

بايد در نسخه بدل ها بگردم دنبال اين كه آيا اختياري نيست براي تهويه ي اين جو

 

مسموم ؟ 

زمان داور خوبي نيست ، فقط شاهد خوبي است . 

و انديشه اي  كه : در مطلب بعد بد نيست ، معرفي بهتري با نام و نشان عده اي

 

از اين موجودات داشته باشي .

بر خلاف گذشته اين بار دو شعر مي نويسم .

اولي به هواي متن بالا و دومي به متن هواي فردا :

  

1- زمان 

 

دم غروب زمان باز هم مردد شد

دچار دلهره ی باید و نباید شد

قلم گرفت و علی رغم میل پنهانی

سبک سرانه به ترسیم شب مقید شد

سیاه را به تمامی ادا نمود آن گاه

نگاه مرده اش از روی خانه ها رد شد

... و مَرد ،  پنجره ،  خمیازه ای مکرر ، بعد

درنگ ذهن سوالی شد و موکد شد : 

  <>

چرا نمی شود این جا چنان که باید بود ؟

مگر نمی شود آیا چنان که باید شد ؟!

 2- صبح ، آن كلاغ

 

فکر می کنم میان لحظه های انتظار مرده بود

صبح آن کلاغ روی دست های یک چنار مرده بود

باغ سرد بود باد می وزید باد می وزید باد

من سرِ قَـ ... ظاهرا کلاغ ما سر قرار مرده بود !

هی نشسته بوده برف می نشسته روی بال هاش ، هی

نام دوست را ... نوکش به حال قار قار مرده بود

<>

عصر لکه ای سیاه روی آن درخت بال می کشید

زجر می کشید . مرگ زنده بود زنده ، یار مرده بود

جای پای من به روی مخمل سفید بی شمار ماند

واقعا پرنده ی سیاه بخت چند بار مرده بود ؟! 

{ به زودی رهیاد با همین نام به بلاگفا منتقل خواهد شد .: http://rahyad.blogfa.com  }