اول :

اللّهُمَّ لا تُمِتني مَيِّةً جاهِليةً ، وَلا تُزِع قَلبي بَعدَ اِذ هَدَيتَني . اللّهُمَّ فَكَما هَدَيتَني لوِلايةِ مَن فَرَضتَ عَلَيَّ طاعَتَهُ ، مِن ولايةِ ولاةِ اَمرِكَ بَعدَ رَسولِكَ ، صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ الِهِ ، حَتّي والَيتُ وُلاةَ اَمرِكَ اَميرَالمُؤمِنينَ عَلِيَّ بنَ اَبيطالِبٍ ، وَ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ ،   وَ عليّاً وَ محمداً ، وَ جَعفَراً وَ موسي ، وَعليّاً وَ محمداً ، وَ عليّاً َالحَسَنَ ، وَ الحُجَّةَ القائِمَ المَهديَّ صَلَواتُكَ عَلَيهِم اَجمَعينَ .

دوم :

نخواستم از خيلي چيزها بنويسم .  نخواستم خيلي چيزها را .... فقط به اين حكايت بسنده مي كنم كه استاد بزرگ سخن،  سعدي ، در گلستانش آورده :

 طوطيي را با زاغي در قفس كردند و از قبح مشاهده او مجاهده مي برد و مي گفت : اين چه طلعت مكروهست و هيأت ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون ؟ يا غراب البين يا ليت بيني و بينك بُعد المشرقَين !

علي الصباح به روي تو هر كه برخيزد * صباح روز سلامت برو مسا باشد

بداختري چو تو در صحبت تو بايستي * ولي چنين كه تويي در جهان كجا باشد؟

عجب آنكه غراب از مجاورت طوطي هم بجان آمده بود و ملول شده لاحول كنان از گردش گيتي  همي ناليد و دست هاي تغابن بر يكديگر همي ماليد كه اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون؟ ! لايق قدر من آنستي كه با زاغي به ديوار باغي بر خرامان همي رفتمي!

پارسا را بس اينقدر زندان                        كه بود هم طويله رندان

بلي تا چه كردم كه روزگارم به عقوبت آن در سلك صحبت چنين ابلهي خودرأي ناجنس خيره داري به چنين بند بلا مبتلا گردانيده است؟!

كس نيايد به پاي ديواري                   كه بر آن صورتت نگار كنند

گر ترا در بهشت باشد جاي                  ديگران دوزخ اختيار كنند

اين ضرب المثل بدان آوردم تا بداني كه صد چندان كه دانا را از نادان نفرت است ؛ نادان را از دانا وحشت است !

زاهدي در سماع رندان بود                  زان ميان گفت شاهدي بلخي

گر ملولي ز ما ترش منشين                  كه تو هم در ميان ما تلخي

سوم :

جاده هاي اشراق براي من هنوز تمام نشده ... و بگذريم كه در ادامه ي مراحل اداري ، پله هاي اشراق  مرا هر روزه به مبارزه مي خواند ...دوستاني را دلتنگم كه همسفري با ايشان روزهاي خوشي را برايم رقم زد و چيزها آموختم از سفر ... كه خاصيت سفر اين است ..صورتك ها راحت تر كنار مي روند و چهره ها را مي تواني ظاهرا و باطنا بهتر ببيني ..

به منظور گزارش رسمي سفر اين ها را نوشتم و به خبرگزاري ها و مطبوعات سپردم . اما سفرنامه بماند براي نوشته هاي ي آينده ...

بسم الله الرحمن الرحيم

خلاصه گزارش سفر جاده هاي اشراق

 

       اردوي بزرگ جاده هاي اشراق ازساعت 9 صبح جمعه 5 مرداد 86 با بدرقه ي رسمي جناب آقاي نداف ، معاون فرهنگي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي فارس آغاز شد . جوانان برگزيده ي شاعر از جاي جاي استان پهناور فارس گرد هم آمدند تا با حضور در 12 استان كشور پيام همبستگي و همدلي را به گوش هنرمندان نقاط مختلف كشور برسانند .

 

      برگزاري چهار شب شعر مشترك در استان هاي مركزي ، گيلان ، مازندران و خراسان رضوي با حضور شاعران مطرح و مردم ادب دوست اين استان ها از اهداف پيش بيني شده ي  سفر بود كه با موفقيت اجرا شد .

     از ديگر برنامه هاي اين سفر 10 روزه مي توان نشست هاي تخصصي شعر را نام برد كه در همدان ، رشت ، جنگل  ساري ، ساحل چمخاله ، جنگل گلستان ، تفرجگاه بابا امان در بجنورد و شب كوير ، لحظاتي به ياد ماندني را رقم زد .

      موضوعاتي همچون علل عدم برقراري ارتباط با مخاطب عام ، مقتضيات زمان در شعر ، زبانشناسي  در شعر ، روانشناسي در شعر و فلسفه و شعر و جايگاه فراموش شده ي عرفان در ادبيات امروز از جمله مباحثي بود كه راهيان جاده هاي اشراق به بحث و بررسي آن ها پرداختند .

      از ديگر برنامه هاي سفر مي توان به بازديد از آرامگاه باباطاهر  و گنجنامه در همدان ، خانه ميرزا كوچك خان جنگلي در رشت ، نمايشگاه خط در مشهد و زندان اسكندر و مسجد جامع يزد و بافت قديم شهر يزد ، امام زاده جعفر بن موسي دريزد و امام زاده حسين بن موسي الكاظم در طبس و  مكان هاي ديدني ديگر شهرهاي بين راه اشاره كرد .

      زيارت بارگاه امام علي ابن موسي الرضا عليه السلام  معنويتي وصف ناشدني را به لحظات خلوص كاروان جاده هاي اشراق بخشيد به طوري كه حضور جمعي شاعران جوان فارس در مشهدالرضا را مي توان به عنوان بهترين ساعات سپري شده در اين سفر نام برد .

      شهرهاي واقع دراستان هاي فارس ،كهگيلويه و بوير احمد ، اصفهان ، مركزي ، همدان ، قزوين ، گيلان ، مازندران ، خراسان شمالي ، خراسان رضوي ، خراسان جنوبي و يزد  شاهد حضور هنرمندان شاعر ديار سعدي و حافظ بودند .

     از نكات قابل توجه اين سفر خلق آثار زيبايي در زمينه ي شعر و سفر نامه و فيلم كوتاه است كه  اميد مي رود به كمك اداره فرهنگي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي فارس آثار حمع آوري شده و به چاپ برسد و لوح فشرده  ي چند رسانه اي اين سفر منحصر به فرد در اختيار علاقه مندان قرار گيرد .

      همچنين در آينده ي نزديك نمايشگاه عكسي از ديدني هاي  جاده هاي اشراق در تالار حافظ شيراز برگزار خواهد شد .

      شايان ذكر است كه اردوي جاده هاي اشراق كه به همت انجمن كارگاهي شعر رهياد اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي فارس برگزار شد ، توسط صدا و سيما و مطبوعات استان هاي ياد شده مورد پوشش خبري شاياني قرار گرفت . 

      كاروان جاده هاي اشراق كه با مديريت و اجراي شوراي سفر مركب از آقايان محسن رضوي ، حميد روزيطلب و محمد حسين بهراميان  و با حضور شاعران مطرح استان كار خود را آغاز كرده بود ساعت 21 روز يك شنبه 14 مرداد 86 پس از سفري 10 روزه به شيراز بازگشت .

     در پايان سفر جوايزي به رسم  يادبود به برترين هاي اين اردو آقايان رضا علي اكبري از اقليد ، اصغر معصومي از شيراز ، حامد ابراهيمي از ارسنجان و كاظم انصاري از نورآباد و خانم ها لاله ي شجاعي پور از شيراز ، زهرا رييس السادات از ارسنجان و زهرا اسماعيل زاده از شيراز كه در برگزاري آن كمك هاي شاياني كردند اهدا شد .

شوراي سفر همچنين از آقايان ،مجيد كوهكن  از شيراز ، غلامعلي خوشبخت از شيراز ، محمد رضا نيرو از شيراز ، محمد كاظم حسيني از پاسارگاد ، صمد حسيني ايجي شيراز ، علي رضا صائب شيراز ، رسول اميري از فورگ داراب ، محسن نيكويي اقليد  و حسين كدخدايي شيراز  تقدير به عمل آورد .

چهارم :

   جاده هاي اشراق در سال هاي بعد چشم انتظار دوستاني همدل است كه مي دانند ذات سفر با پستي و بلندي و رنج بيشتر همخون است تا رختخواب راحت و آسايش ! كه در غير اين صورت در خانه ماندن بهتر است ...

دلم مي خواهد بي هيچ آداب و ترتيبي از حميد روزيطلب كه زحمات بسياري را در اين  سفر بر عهده داشت و بدون دوستي او شايد اين سفر ناممكن بود ، تشكر كنم .

از دوست خوبم ، محمد حسين بهراميان نيز به خاطر حضور و همدلي و زحماتش ، سپاسگزاري مي كنم .

 اميدوارم دوره هاي آينده ي جاده هاي اشراق كه سفرهاي برون مرزي را هم در پيش رو دارد، با كمك ايشان و دوستان ديگر با برنامه ريزي بهتر برگزار كنيم .

پنجم :

جا دارد از دوستاني كه در جاي كشور ، به ديدارشان مفتخر شديم و گهگاه مجال كم و خستگي راه ، ما را از فرصت همنشيني محروم مي كرد تشكر كنم . عزيزان استان مركزي خيلي به ما لطف داشتند . در گيلان خاطرات خوبي به يادگار ماند . در مازندران نيز و در خراسان و .. از ذكر نام پرهيز مي كنم كه همه عزيزاند ...

ششم :

 چندي پيش يكي از دوستان سعي كرد كه با ايجاد وبلاگي به نام بوي جوي موليان ، كاري غير انفعالي انجام دهد . غافل از اين كه در ايران اگر كسي بخواهد پاي در اين راه بگذارد بايد خلي ناروايي هاو بي رحمي ها را تحمل كند . براي او كه نه براي اين همه شاعر مجازي دلگيرم كه فضاي اينترنتي را مجالي براي تاخت و تازهاي دروغين كرده اند و حركت را برنمي تابند .

كار شروع براي شروع خوب بود هر چند اولين موضوعي را كه به بحث گذاشته بود مي شد بهتر انتخاب كرد . من هم چيزي نوشتم در مورد آن . بد نديدم در اين جا ، عينا بياورمش :

 خوب ! من فكر مي كردم كه موضوع بحث خيلي پويا تر و چالش برانگيز تر از اين باشد كه درنهايت نتيجه ي آن بيشتر مثمر ثمر شود. البته همه چيز نسبي است . بحث درباره ي اين موضوع از نوع سوالاتي است كه  كمتر منجر به زايش علم مي شوند و ... حلا ما ثابت كنيم كه غزل هنوز  كعبه ي آمال است چه فايده اي دارد ؟ اين كعبه خودش تا به حال ماندگار بوده و نيازي به يقه چاك كردن من و شما ندارد . اين كعبه اگر قرار باشد ابدي باشد ؛ بايد ديد دشمنان ريز و درشتش با ابابيل گذشت زمان چه مي كنند .

با اين وجود حالا كه قول داده ام در بحث شركت مي كنم . با توجه به اين كه هنوز نظرات دوستان را نخوانده ام و البته بحث يعني تبادل عقايد و اين نظر هاي اوليه زمان مي خواهند براي خوانده شدن ، فكر و زير و زبر كردن و ...

خود من با اين كه از نظر بسامد به غزل بيشتر دچارم اعتقاد به تعصب خاص روي هيچ قالبي ندارم . من قالب هاي شعري را مانند ظروف يك خانه مي بينم . هر كدام در جاي خود كاربرد دارند . درست است كه بعضي از آن ها بيشتر مورد استفاده قرار مي گيرند اما تقيد به استفاده فقط يكي از آن ها مثل اين است كه بگوييم امروزه مثلن قابلمه از همه بيشتر مورد استفاده است پس من آن را براي همه ي موارد استفاده مي كنم . بديهي است كه هيچ كس چاي را در قابلمه نمي خورد يا برنج را در استكان !

 

زماني فكر مي كردم كه قوالبي مثل قصيده و تركيب بند و ... ديگر كارايي ندارند . اما با همين مثال ظروف مي توان ثابت كرد كه درست است كه دوران استفاده ي زياد از ديگ هاي مسي بزرگ تمام شده اما هنوز هم در بسياري از موارد به آن ها نيازمنديم . خوب حتما نبايد قابلمه ي ما همان شكل باديه قديم را داشته باشد يا ظرف آبخوري همان قدح و پياله باشد بلكه بنا بر پيشرفت شكل آنها تغيير مي كند تا با نياز هاي روز هماهنگ باشند.

 

ماجراي قالب هاي شعري هم- جز استثتناهايي كه كاربرد تزييني دارند - همين است .

و اما بحث اين پست :

 (نقش و کارکرد غزل به عنوان یک قالب در شعر امروز)

در طي اين سال ها تجربه به من ثابت كرده است كه دو قالب شعري در ميان اهل ادب از اقبال بيشتري برخوردارند :

1-غزل 2-سپيد

 يادم مي آيد كه در سال هاي گذشته دو سه بار به گرفتن آمار در باره ي اين موضوع پرداختم البته در چند انجمن مختلف و به شيوه ي مشت نمونه ي خروار...خوب قالب هاي ديگر هم بسته به شرايط زمان و مكان خودي نشان مي دادند اما پاي ثابت سكوي اول هميشه غزل بود .

دلبستگي ايرانيان به غزل ريشه در عواملي كهن دارد . فاكتورهايي كه تا كنون توانسته اين قالب شعري را با وجود اين كه از جهاتي  دشوارتر از قوالب ديگر است، ممتاز كرده به نحوي كه به مقتضيات هر زمان و مكان  همچنان محبوبيت خود را حفظ كرده تا امروز كه عنوان كردن آن ها حوصله اي ديگر و تفكر جمعي را مي طلبد .

گهگاه بوده اند كساني كه بنا بر انگيزه هاي مختلف، سعي كرده اند كه به زعم خود آگهي فوت غزل را چاپ كنند . در بيشتر اين موارد ورشكستگي در غزل را در نزد ايشان ديده ام ، به عبارت چون ديده اند كه در اين درياي بزرگ ، قلاب آن ها ماهي دندان گيري را صيد نمي كند ، بلند شده اند ، خود را تكانده اند و براي حفظ ظاهر قضيه ، خيلي دوستانه به ماهگيران ديگر گفته اند كه :اين دريا ديگر ماهيي ندارد  كه براي صيد ارزش داشته باشد .

غزل غزل است . اين كه عده اي مي خواهند مصرانه بگويند غزل بايد همان مضمون هاي تغزلي را داشته باشد و لاغير به نظر من باز هم با همان مثال ظروف قابل رد است . كماجدان از نامش پيداست كه وسيله ي نگهداري يك نوع نان بوده اما به مرور زمان توانسته كاربردهاي ديگري هم داشته باشد و قابل قبول نيست كه مثلن اگر كسي در آن غذا پخت بگوييم : نه !نام اين ديگر كماجدان نيست !

 

ببخشيد كه براي اين كه بتوانم حرف هايم را هر چه ساده تر و واضح تر بنويسم از مثال ظروف استفاده كردم  اين از خصويصت تدريس است كه براي هر چيزي مثالي لازم است .

 

به نظر من غزل همچنان كاربرد خود را حفظ كرده و واسطه ي ارتباط شاعر با تمام قشر هاست . هم قالبي مردمي است و هم مورد اقبال خواص .

اما نوع و زبان آن و راه كار هاي پيشرفت و تازه كردن خون آن بحثي جداگانه مي خواهد .

دليلي هم ندارد كه بخواهيم سليقه ي خود را به همه تلقين كنيم .

پدر من هنوز غزل هاي هفده هجده سال پيش من را از حفظ دارد و با اشتياق مي خواند ، اما وقتي كارهاي جديدي را كه در آنها نوآوري شده است با اشتياق برايش مي خوانم و مي گويم دوران آن گونه غزل سرودن ديگر سر آمده نگاهي به من مي كند از همان نوع نگاه كردن عاقل اندر سفيه !

اينها دلايل زيادي دارد . چرا خيلي از جوان ها هم از شعر كهن بيشتر استقبال مي كنند و از شعر معاصر رم مي كنند ؟(بگذريم از آن دسته آثار به قول عوام در پيت. منظور كارهاي قابل اعتناست )

 

به نظر من يكي از مهمترين دلايل آن آشنا نبودن گوش و ذهن با اين گونه آثار است و اين كه هر چه شنيده اند و خوانده اند از كتاب هاي درسي گرفته تا موسيقي اصيل ، همه و همه داراي آن فضا بوده است . براي اين كه از بحث خارج نشوم فعلن سخن كوتاه مي كنم و منتظر ديگر نظر ها مي مانم .

و اين راه در اولين گام بي همراه ماند ...

هفتم :

 

عينك چند سال پيشش را

  زير پوتين

 شكست و با ابرام

لابه لاي لجن

 قدم برداشت

 تا فرو تر رود از اين

 هر گام

دور تر ها

پرنده اي مي خواند

دير تر ها

 صداي سازي گنگ

يك نفر در كرانه ها مي زد

قطعه اي بي شروع و بي فرجام

ياد موسيقي محلي ها

عصر برگشتن از تب جنگل

حال ِ قلب شكار

 در آتش

 شور و شوق گروه

 گاه  شام

روي تاريك ِ ريشه ها عق زد

حالش از بوي خون

 به هم مي خورد

حالش از هر چه مي شود تعقيب

حالش از هر چه جنبش اجسام

[ گرگ يا غزال

دوست يا دنيا

پر است از قوانين جنـگـَ انگل

عطر قهوه اي برگ

جيغ و جاغ زاغ ها

مدام دور تنه ي درختان پيچ مي خورند

باز هم ]

توي يك باتلاق تيره مي لوليد

او نه !

من با شما مخاطب ها

تشنه هاي شكار انسانيد

مثل صدها هزار خون آشام

[ در كلبه

پيرزني روي صفحه ي تلوزيون  رقصيده مي شود جوان

براي 2000و چندمين بار/ي كه بر دوش مي كشد ]

پيرمرد شكارچي گم شد

 در مه رو به روي بي پايا...

ارديبهشت84

هشتم :

این بار هم می خواهم شما را با یکی از دوستان جوان و فعال بیشتر آشنا کنم .

امین احراری دانشجوی عمران است اما ادبیات را خوب می فهمد .

مطمئنم با پشتکاری که در او سراغ دارم در آینده ی نه چندان دور نام او را بیشتر خواهید شنید و از چهره های خوب شعر دهه های پیش رو خواهد شد  ان شاءالله...

نهم :

Some people think it is unfair for God to put thorns on roses.

Others praise Him for putting roses on thorns.

بعضي ها فكر مي كنند كه منصفانه نيست كه خدا كنار گل سرخ خار گذاشته است .

بعضي ديگر خدا را ستايش مي كنند كه كنار خارها  گل سرخ گذاشته است.

دهم:

جاده هاي اشراق در گيلان

شب هاي شعر مشترك جاده هاي اشراق

جاده هاي اشراق در خبرگزاري كانون دانش آموزي

جاده هاي اشراق در خبرگزاري دانشجويان ايران

جاده هاي اشراق در كيهان

جاده هاي اشراق در رشت .خبرگزاري شبستان 

جاده هاي اشراق در اراك . خبرگزاري شبستان