به نام پروردگار

.

.

.

خيلي حرفها داشتم براي اين پست اما همه باشد براي بعد...

اول

ميا بي دف به گور من برادر       كه در بزم خدا غمگين نشايد

بيشتر شعرهاي امين پور را كه بخوانيد ،رد پاي مرگ را در آن مي بينيد او با مرگ قدم مي زد :

*

...مردن چه قدر حوصله مي خواهد

بي آن كه در سراسر عمرت

يك روز ، يك نفس

بي حس مرگ زيسته باشي !

...

*

...نامي براي مردن

نامي براي تا به ابد زيستن

 نامي براي بي كه بداني چرا

گاهي گريستن ...

*

اين سالها كه مي گذرد

چندان كه لازم است

ديوانه نيستم

احساس مي كنم كه پس از مرگ

عاقبت

يك روز ديوانه مي شوم

و ...

وقتي در مطلب ماه گذشته از امين پور مي نوشتم دلم مي لرزيد كه ... راستي او با آن قلب رنجور و كليه هاي دياليزي چرا هيچ وقت... ؟!

       باور دارم كه شاعر ترين بود و زمانه خيلي بايد چشم به راه باشد تا شاعري همچون او بيايد . در روزگاري كه بي اخلاقي براي بعضي ها افتخار است ، امين پور قدرت شعري را با انسانيت و اخلاق با هم داشت . به ديگران بربخورد يا نه ، كسي مثل او را با مجموعه اي اين چنين گرانسنگ از صفات متعالي نمي شناسم .

اين شعر را براي سه شنبه ي تلخ هشت هشت هشتاد و شش نوشته ام .

صبح با پيام رفتن تو منقلب شديم

روز را تمام وقت

در مسير تو قدم زديم

روز را بدون تو

روز را به ياد تو قلم زديم

روزنامه ها هنوز خواب

در ميان واژه هاي هر پيام

درد مثل يك گزير ناگزير

داغ مي نوشت

من ولي به رسم تو صبور مانده ام

گر چه از مجال بودن تو

دور مانده ام

8/8/86

      قيصر امين پور و محسن رضوي

اين شعر را كه به او تقديم كرده ام دوباره اين جا مي نويسم .

تقديم به شاعر و انسان صبور عصر ما قيصر امين پور :

به يك نفر كه لـــــحـــــظــــــه هــــــــاش بوي اشتعال مي دهد ،

خيال مي كني چه قدر

زندگي

 مجال مي دهد ؟!

دلت گرفته است

فكر پركشيدني ...

نگو كه :

            نه !    

پرنده پلك هم كه مي زند ،

صداي بال مي دهد !

زمانه ي غريبه ايست !

پناه مي برم به ...

شعر !

كه رنگ ديگري به سال هاي پر ملال مي دهد

حدود چند وقت

شاعري كه گاه گاه

مرا به سرزمين دردواره انتقال مي دهد ،

پريده رنگ

هي عبور مي كند ميان بيت ها

به دست هر درنگ

يك ؟ مي دهد

درست روبه روي من نشسته ام

و روي كاغذي

دوباره داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد مي كشم

مهر82

دوم :

·         گاه شمار زندگي و آثار قيصر امين‏پور: 


1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم ارديبهشت
44 - 1343 - تحصيل در مكتبخانه
49-1345 – تحصيلات ابتدايي در گتوند
57-1350 – تحصيلات دوره راهنمايي و دبيرستان در دزفول
1357- پذيرفته شدن در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران
1358- انصراف از رشته دامپزشكي و ورود به دانشگاه تهران ، همكاري در شكل گيري حوزه انديشه و هنر اسلامي                                
71-1360 – دبيري شعر هفته‏نامه سروش
62-1360 – تدريس در مدرسه راهنمايي
1363 – انتشار كتابهاي ”تنفس صبح ”و” در كوچه آفتاب”
1363 – تغيير رشته به ادبيات فارسي دانشگاه تهران
1365 – انتشار ”طوفان در پرانتز” ( نثر ادبي ) و منظومه ”ظهر روز دهم” ( براي نوجوانان )
1366- بيرون آمدن از حوزه هنري ، آغاز دوره كارشناسي ارشد ادبيات
1367 – سردبيري ماهنامه ادبي – هنري سروش نوجوانان و آغاز تدريس در دانشگاه الزهرا
1368- انتشار ”مثل چشمه مثل رود” ( براي نوجوانان ) ، جايزه نيما يوشيج ( مرغ آمين بلورين ) ، همكاري در تشكيل دفتر شعر جوان
1369 – آغاز دوره دكتراي ادبيات فارسي
1370 – انتشار ”بي بال پريدن” ( نثر ادبي براي نوجوانان ) ، آغاز تدريس در دانشگاه تهران ، انتشار ”گفتگو‏هاي بي گفت و گو”
1372- انتشار ”آينه‏هاي ناگهان”
1375- انتشار ”به قول پرستو” ( براي نوجوانان)
1376- دفاع از رساله پايان‏نامه دكترا با عنوان ”سنت و نوآوري در شعر معاصر ”
1378- انتشار ”گزينه اشعار”
1380- انتشار ”گلها همه آفتابگردانند”
1382- برگزيده شدن به عنوان عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي

1383-انتشار" سنت و نوآوری در شعر معاصر"
1385-انتشار "شعر کودکی"
1386-انتشار"دستور زبان عشق"

سوم :

       عبدالحميد رحمانيان ، دوست ساليان سال من ، با پيشينه اي قوي در شاعري چند گاهي است كه به ديار  وبلاگ نويسي پا گذاشته است . صفا و صميميت او را در شعر و شاعرانه زيستن مي پسندم و اميدوارم همواره دوستي كنيم . وبلاگ او با نام دادگاه رسمي نيست را به ياد بسپاريد .

چهارم :

      فاطمه قائدي ، همسر فرهيخته ي ، عبدالحميد رحمانيان ، با وبلاگ

 شعر مردمك تمناست  همگام با تمنايش به جمع ما پيوسته است . شعر او متين و استوار است و فكر مي كنم در آينده بيشتر از او خواهيم شنيد.

پنجم :

      يكي از بهترين خبرهاي خوبي كه در يكي دو ماه گذشته شنيدم ، پيوند شاعرانه ي رضا نيكوكار و مريم حقيقت بود . براي هر دو خوشحالم و آرزوي پايداري و خوشبختي را در گوشه اي از بافه هاي زنبيل زندگي شان مي گذارم.

ششم :

     انجمن رهياد كه در تاريخ 7/8/85 افتتاح شده بود يكساله شد . اين روزها خيلي به فكر كناره گيري از آن مي افتم ، ديدار دوستان و جمع صميمي بچه ها ولي مرا به يك شنبه ها متصل مي كند .

 

 

 rahyadfotoDSC04299

 

 

rahyadfotoDSC04296

rahyadfotoDSC04300