دلتنگی

درباره ي نصر الله مرداني بسيار نوشته اند و خواهند نوشت .اين روزها هر كه از او مي نويسد ، از فهرست آثارش شروع مي كند ، بعد درباره ي "تركيب حماسه و غزل" قلم مي فرسايد ، سپس به شعر هاي مذهبي مذهبي او مي پردازد و ...
من اما در اين جا چنين قصدي ندارم . تو اين نوشتار را شرحي بخوان از دلتنگي .


حدود ساعت چهار و نيم عصر پنج شنبه اي پاييزي ، همراه جند تن از شاعران به فرودگاه مي روي تا پيكر بي جانش را تحويل بگيريد . باور نمي كني . انتظار داشتي كه خيلي از كساني كه مدعي دوستي و دوستداري او بودند ، آن جا باشند ، اما...
فكر مي كني كه كار و مشغله ي روزگار چه بسيار تو را از ديدار يار باز مي دارد .
نزديك غروب است كه آمبولانس حامل جسم او به همراه ميني بوسي كه تو و همراهانت در آني ، به سوي كازرون حركت مي كند . سه ماه پيش هم اين مسير را با حال و هواي ديگر ، براي شركت در مراسم بزرگداشت مرداني طي كرده اي . در راه از پسرو دامادش مي شنوي حكايت آخرين ساعات عمر زميني اش را كه"در حال اغما او را به عراق برده اند . سمت سرزميني كه سال ها آرزوي زيارتش را داشت . عجيب نيست عشق ، كه بوي محبوب هوش و حواس او را باز گرداند و به شوق آورد كه شعري بخواند در حرم مولايش حسين (ع) . سرانجام همراها نش ، خوشحال از بهبودي نسبي او عزم بازگشت مي كنند و شگفتا كه روح بي قرار، از خاك كربلا خارج نشده ،بيش تاب نمي آورد و به سوي بالا پر باز مي كند.
به كازرون رسيده ايد.حضور جمعيتي بسيار در آن ساعت شب اميدوارتان مي كند به برگزاري مراسمي باشكوه فردا. دغدغه ي اصلي همراهان، انتخاب محل خاكسپاري است و دغدغه ي تو يادهايي كه دست از سرت برنمي دارند . آخرين ساعاتي كه با او سپري كردي ، محمل بحث شعر روز بود . مي گفت :
" ذوق مخاطب امروزي ، انگار در ميان دو تيغه ي يك قيچي گرفتار آمده است . يك تيغ ، شيوه ي واپس گراياني است كه شعرشان در قرون پيش سير مي كند و هنوز هم حاضر نيستند كه چشم به روي حقيقت ادبيات پوياي معاصر باز كنند . تيغه ي ديگر، عقايد آن هاي است كه به كلي از ريشه هاي ادبيات گذشته جدا شده اند و مثل شاخه هايي چيده شده ، گل مي كنند در حالي كه معلوم نيست آخر و عاقبتشان چه خواهد شد . بيچاره ذوق مخاطب ، ميان فشاراين قيچي !
ظهر روز بعد است . ديگر ، پيكر او را در محلي كه 13آذرهمين امسال به نام فرهنگسراي مرداني ، كلنگ زدند به خاك سپرده اند. سخت است سپردن امانتي عزيز به دست خاكي بي وفا كه گاهي فراموش مي كني كه همواره منتظر من و توست .
ساعتي بعد گويي تكه اي از خودت را چال كرده اي و به سمت شيراز برمي گردي .

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش پيرواني

راستی کجا هستي اين روزا میتونی بیای ؟ یه شب شعر داریم که وجود تو اونو مزین میکنه ! ایمیلت کار نمی کرد . لطفا با من تماس بگیر.

مسعود

سلام دوست عزیز . چه خوب است که هنوز از انسان های بزرگ و با معرفت یاد و قدردانی می شود . پاینده باشید . به وب لاگ من هم سری بزنید .

قاصدک

سلام...ممنون که لطف کردی و سر زدی.........اما نمی دونم کامنتت منو به فکر واداشت......چرا بايد خوشحال باشم.؟؟؟ ايکاش توضيح ميدادی...نوشته تونو آفلاين ميخونم...........برات آرزوی موفقيت ميکنم.... از آشنايی باهاتون خوشوقتم ...قاصدک....

saman

سلام برشما . مگر چه بدی از من دیدید که درباره ی شعرم نظر نميدید . شايد قابل نمی دانيد شايد هم ...

اسماعیل موسوی

سلام آقا محسن / خوبی؟ وبلاگت قشنگه موفق باشی به ما هم سر بزن

س ا ر ا

سلام .قبلاْ خونده بودم.به روزم .منتظرتم...

رضا

سلام دوست گرامي شيراز با هم راجع به وبلاگ و فلسفش صحبت كرديم حالا هم اومدم بگم منتظرتم تابعدترها.....

amir

salam

رامين خسروي

سلام....صفجه كليىم خرابه ...ميخواستم بنويسم نشى بهم سر ب ر ن ؟ تا ....

رامين خسروي

سلام صفحه کليدم درست شد ولی نميدونم چی ميخواستم بنويسم اها نوشتم تموم شد نشد در نزديک ترين زمان لينک همه دوستان را يکجا جا نصب ميكنم تا ان روؤسر بؤن خانم ادیسون ..چقدر پرسپولیس استفراق کند روی لبت خوشکل بشوی ...بفرما از اسانسور ...درباره غزلها ی دیگر همنظر بدهید با یه غزل میام ...تا ...کوچک شما