چرا نمي شود اين جا چنان كه بايد بود؟


با درود !

"زن جوان غزلي با رديف آمد بود"
يادش آباد حسين منزوي !




دم غروب زمان باز هم مردد شد
دچار دلهره ي بايد و نبايد شد

قلم گرفت و علي رغم ميل پنهاني
سبكسرانه به ترسيم شب مقيد شد

سياه را به تمامي ادا نمود آنگاه
نگاه مرده ي او روي خانه ها رد شد

نشاط ساعت ديواري ازنفس افتاد
مدار ثانيه هايي مهيب و ممتد شد

و مَرد ، پنجره ، خميازه اي مكرر ، بعد
درنگ ذهن ، سوالي شد و موكد شد:

چرا نمي شود اين جا چنان كه بايد بود؟
مگر نمي شود آيا چنان كه بايد شد؟!


ارديبهشت 80

/ 40 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
naderi

سلام عزيز بزرگوار / کاشکی می شد که خدمتتان حضور يابم و بیشتر استفاده ببرم / هرچند شما با داوریتان در شب شعر دانشجویی حال من یکی را گرفتید/

ezraeel

هیچ وقت نمی بخشمت

ezraeel

هیچ وقت نمی بخشمت اند بی انصافی بود

ezraeel

هیچ وقت نمی بخشمت اند بی انصافی بود هر چند ما برای مقام شعر نمیگیم ولی تو این بساط مثل این که شما فقط اسمای معروف رو انتخاب می کنید هیچ وقت نمی بخشمت اند بی انصافی بود شعر من از مقام اول هم بهتر بود هیچ وقت نمی بخشمت اند بی انصافی بود

ezraeel

اند بی انصافی بود همه ی دانشکده میدونن

ارديبهشت

سلام رفیق ... نمی بینیمت استاد... ارديبهشتی باشيد...

عبدالرضا کوهمال جهرمی

سلام عزیز همقطار!شعرت عالی بود ...ممنون که به من سر می زنی ...دلم برات تنگ شده ایشالا ...رد میشوی به خانه ی ما هم سری بزن.منتظرم

رضا

سلام محسن جان عذر زحمات....فلاش را ژس دادی...نگران بودم...امان از دست اين امير!.....غزل بديعی بود......با زحمتای ما چطوری مهمان نواز!

ezraeel

ببخشيد خيلی از دست داوری دلگير بودم . شب ماه رمضونه حلالم کنيد و اگه ميشه پيام های منو پاک کنيد.